تبليغاتX
neiilabak
ذهن من٬ سفید با نقطه های خاکستری و سیاه
به قول یکی از دوستا : تا سفید نباشی٬ سیاه نمیاد دنبالت! این یعنی حتما خیلی سفید بودی که ...نذار سیاه تو خودش خنثات کنه
آخ خ خ خ! من خیلی رنگین کمونت رو دوست دارم!
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 20:53  توسط سحر | 

كسي تولد مرا

به خاطرم مياورد

براي جاك قلب من

گل وشكوفه ميخرد

كمي بزرگ ميشوم

تنم جوانه مي كند

فقط دلم يواشكي

تورا بهانه ميكند

اگرچه باسرودوشعر

دلم پراز چكاوك است

خودت بگو بدون تو

تولدم مبارك است؟؟!   

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 23:53  توسط سحر | 

 زبانی نیست

 برای دردهای دل

 نگاه بی مقصدم

 تاابد در راه مانده

 ولبها

 همیشه به پایین سر خواهندخورد

 که چه فایده زبانی هم داشتن

 وقتی سهم من

 گوش های پنبه کوب است.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 21:59  توسط سحر | 
 

 پروانه من در تاری تنیده است که عنکبوتش سیر است.

 نه میتواند پرواز کند نه بمیرد!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 12:0  توسط سحر | 

رفیقه نیمه راهی و از نیمه راه میگویی

برای من بی تکیه گاه ودا میگویی

میانه این همه ادم این همه اسم

همیشه نام من را اشتباه میگویی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 18:5  توسط سحر | 

    هر وقت گلی را بو کردی هرگز اونو نگاه نکن چون اگه نگاهتو به خاطر

بسپره شوقه دوباره دیدنت اونو پر پر میکنه!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 22:4  توسط سحر | 

ايينه اي روبرو!

ايينه اي پشت سر!

بي نهايت يعني

انتهاي تكثير من!

امیر معینی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 0:18  توسط سحر | 

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم را
هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟
اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 1:1  توسط سحر | 

چقدر سخته گله باغ ارزوهاتو توي يه باغچه ديگه ببيني و

هزار دفعه تو خودت بشكني و اون وقت اروم

زير لب بگي:

گل قشنگم باغچه نو مبارك!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 11:14  توسط سحر | 

مرگ من سفری نیست

هجرتیست

از سرزمینی که دوست نمیداشتم

به خاطر نامردمانش ...

 

و من گهواره تکرار را ترک گفتم ، در سرزمینی بی پرنده و بی بهار

بدرود ! بدرود ! رقصان میگذرم از آستانه اجبار ... شادمانه و شاکر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 11:0  توسط سحر | 

به نشانی ات ایمان آورده ام

نرسیده به باران

یک نفس تا آسمان

چند قدم رو به دلم

و

نگاهی که به عطر بهار دلبسته است

روی گلبرگ دلت

کدپستی بگذار

رمز.... روز من و تو

رمز.... آن لحظه ی ناب!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 1:22  توسط سحر | 

 

 

سيبهاي نرسيده ي ايمان را دانه دانه چيدم وگاززدم، غافل از

اينكه نارس بودنشان مسمومم مي كند.

هرچه باغبان پيرگفت گوش نكردم. گاززدم و خنديدم.

يادم هست من به تو تعارف مي كردم اما تو نمي خوردي .

سيبهاي نرسيده ي ايمان را بدون شك تمام كردم. با اينكه من

ازهركدام فقط يك گازبوييده بودم اما اكنون تمام وجودم با  تارهاي

شك تنيده شده. من صداي محض بي ايماني را از درون گوشهايم

مي شنوم و انعكاس صداي باغبان را.

كاش چشمان توآن روز...عين اليقين من نشده بود.

امروز من حتي ازطعم آن سيبها چيزي به خاطرندارم .

امروزدو چيز با من است تا همیشه:

يكي چشمان تو و ديگري بي ايماني ام .

كاش چشمان تورا آن روز هرگز نگاه نکرده بودم .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:24  توسط سحر | 

عشق حقیقی تنها هنگامی تجلی میابد که اتش شهوت اولیه فرو بخوابد.

و گدازه های سوخته ان به خاکستر تبدیل شوند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:50  توسط سحر | 

هنوز ملودی عاشقانه ی قلبم را میشنوی؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:15  توسط سحر | 

همیشه رفتن رسیدن نیست اما برای رسیدن باید رفت.

در بنبست راه خدا باز است!

پرواز بیا موز.....

این دفعه هم ادامه مطلب رو فراموش نکنید!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:15  توسط سحر | 

دوباره سلام!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:0  توسط سحر |